خرید بک لینک

ساعت ۱:۲۹ دقیقه شب. صدای ماهور (دخترک دردونه مهین) از بیرون شنیده میشه. توی اتاق روی تخت دراز کشیدم و پاهام دارن از شدت گزگز کردن و درد بهم فحش میدن. یک شیفت خیلی شلوغ رو پشت سر گذاشتم. هنوزم نفهمیدم فلسفهش چیه که ملت نزدیک عید یادشون میفته تمام عملهای زیبایی و درمانیشون رو انجام بدن! علی ایحال من باید جورش رو بکشم که البته وظیفه کاریم هم هست :|به هرحال... زندگی ادامه داره. در کنار عزیزان، به امید دیدارشون، با شنیدن صدای خندهها یا حتی دادزدنهاشون، با قرض و قسط و شادیهای کوچیک، با دوستایی که روح آدم رو جلا میدن، با دلهایی که یهو ناامیدی رو تا انتهاش حس میکنن، با رؤیاهایی که به افکار رنگ میپاشن... با تمام اینها زندگی ادامه داره. هرچند گاهی دردناکه، اما بالا پایین زندگی هم لذتبخشه!همین :)______________________________________پ.ن: حرف شاعر را فقط شعرش میفهمد و بس! شعار وبلاگم توی روزای نوجوونی

برچسب: نویسنده: آروین باقری تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 19:03

صفحه بندی